+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 21:56  توسط بهاره
|
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 13:11  توسط بهاره
|

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.
پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.
اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: " چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟"
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:" اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم."
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!"
پدر خم شد،
سنگ را برداشت
و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد.....
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:20  توسط بهاره
|
او از غرق شدن مي ترسيد . براي همين هيچ وقت شنا
نمي كرد ، سوار قايق نمي شد ، حمام نمي گرفت و به
آبگيري پا نمي گذاشت .
شب و روز در خانه مي نشست ، در را به روي خود
قفل مي كرد ، چفت پنجره ها ر ا مي انداخت و از ترس
اينكه موجي سر نرسد ، مثل بيد مي لرزيد !!!!
عاقبت ، آنقدر گريست كه اتاق از اشك پر شد واو را در
خود غرق كرد !
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:8  توسط بهاره
|
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:27  توسط بهاره
|
ميازار موري که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولي حالا چرا عاقل کند کاري که باز آيد به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواستن توانستن است
*************
انقدر با گذشت بودی که از من هم گذشتی
*************
ما که در دوره ی خود غیر جفا هیچ ندیدیم بعد ما هر که وفا دید ز ما یـــــــــــــــاد کند
*************
کاش سرنوشت اشتباه می نوشت
*************
گناه تو نداشتن صداقته ********** گناه من نکردن خیانته
*************
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:20  توسط بهاره
|
يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود
يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا
يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا
اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند
نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند
زير آوار جفا دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها
اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد
هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد
گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا .
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:18  توسط بهاره
|

گل ناز تو را بوسيدم از شوق
ولي آن گل کجا ناز تو را داشت
نشاني داشت از بوي تو اما
کجا خشم فسونساز تو را داشت؟
بروي برگ زيباي گل سرخ
نهادم با دلي غمگين لبم را
به اميدي که با ياد لب تو
بصبح آرم به شادي يک شبم را
ولي هر چند بوسيدم گلت را
دل تنگم چو غنچه هيچ نشگفت
در آن حالت که گرم بوسه بودم
گل سرخ تو در گوشم چنين گفت:
گل سرخم نخوام اي عاشق مست
که من پيش لب يار تو خارم
به سرخي گر چه دارم رنگ آن را
ولي شيريني و گرمي ندارم
مهدي سهيلي
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:15  توسط بهاره
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 17:12  توسط بهاره
|
شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!

و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 17:11  توسط بهاره
|